حالا من مانده ام و تو پسرم
.. بهش گفتم : مادر جان! شهرداری خونتو داده تو لیست بافتای فرسوده ، یه زلزله بیاد کارت تمومه .. باید یه سالی بری مستاجری تا خونتو از نو بسازن ..
گفت : نه مادر .. غیر ممکنه ، اسماعیلم میاد ، فکر می کنه ما رفتیم ، بچم سرگردون میشه ، ناراحت میشه اگر فکر کنه من سی ساله منتظرش نبودم
..
..
..
(واقعه ای از زبان یکی از کارکنان شهرداری منطقه 12 تهران)

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ ساعت 15:38 توسط عرفان
|
همیشه شاید از راهی که ما فکر می کنیم نتوانیم به حقیقت برسیم و باید به دنبال راه سومی باشیم راهی که ما را به حقیقت برساند