1- شب بود حدود ساعت 8 رسیدیم به محل استقرار انهم بعد از 26 ساعت در راه بودن خوب که مستقر شدیم فهمدیم شام نداریم چون تیم مستقر در محل فکر می کرد ما با خودمان شام را می آوریم ولی بازم به کنسرو که می شه سریع پیدا کرد و خورد
2- بعد از شام یکی از بچه ها من را صدا زد و گفت به اتاق ما بیا که کارت داریم من هم فکر کردم بحث اردو است ولی وقتی رسیدم دیدم اولین جشن پتوی اردو اتفاق افتاد اونم با کابل
3- صبح ساعت 7 باید می رفتیم. وقتی که سر پروژه رسیدیم، دیدیم که برای شناژبندی ارتفاع زیاد و یه طول زیادی را اهالی حفر کرده بودند، تا 4 روز ما داشتیم مدام با بتون این کانال ها را پر می کردیم روز چهارم بالاخره به کمک سنگ تونستیم کار را تمام کنیم./
4- شب چهار شنبه سوری تو حیاط مدرسه بچه ها یه آتیش درست کردن برای دور هم بودن خلاصه هر کی مهارتی داشت نشون داد تا اینکه کاربه دنبال بازی کشید و چند نفری حسابی کتک خوردند
5- افتتاحیه در مصلی شهر دلگان برگزار شد به دلیل کمبود امکانات مجبور شدیم ویدئو پرژکتور را روی دستامون بگیریم و کلیپ را پخش کنیم نمی دونم چرا وقتی نفس می کشیدم تصویر تکان می خورد./
6- یه روز بعدازظهر که سر کار نرفته بودم یکی از بچه ها گفت که برای بار زدن بلوک به یه نفر احتیاج دارند منم گفتم از سر کار رفتن اسون تر است به خاطر همین سریع رفتم ولی خبر نداشتم باید 5 تا نیسان بلوک بار بزنم و تازه بدون دستکش، به خاطر همین تمام دستام زخم شد
7- تا رسیدیم به محل استقرار به علت گرمی هوا داشتم برنامه ریزی می کردم کجای حیاط مدرسه بخوابم که یه دفعه یکی از بچه گفت دیشب وسط حیاط مدرسه یه عقرب سمی بزرگ را کشتند و عکسش را هم نشون دادند
8- همراه ما یه تیم پزشکی هم بود روز اول کار تیم پزشکی با سختی کار همراه بود چون کلی در روستا مراجعه کننده داشتند ولی روز دوم دیدم دکتر یه جعبه صابون همراه خودش برد پرسیدم اینا را به جای قرص و دوا برای مردم آوردی گفت دوای مردم اینجا همین است
9- یه روز توی اون گرما ،سرمای بدی خوردم به اندازه ای که دو روز تب بالایی داشتم حسابی مضطر شده بودم تا اینکه از دکتر همراه خودمان ناامید شدم و پیش دکتر منطقه رفتم تا من را دید به من گفت که داروخونه شما در مدرسه مجهز تر از اینجا است برگردید./
10- مثل همیشه سرکار بودیم که گرمای هوا خیلی اذیت می کرد به پیشنهاد یکی از بچه ها در یک لحظه که مسئول پروژه حواسش نبود از سر کار فرار کردیم و سراغ یکی از موتور چاه هایی نزدیک پروژه رفتیم تا آبی به تن بزنیم موتوچاه محل استحمام و لباس شستن و ..مردم منطقه بود بعد از یه آبتنی حسابی به پروژه برگشتیم تا بچه های روژه ما را دیدن به سمت ما دویدند و ما هم ..../
11- مسئول فرهنگی اتوبوس با رای گیری از بچه ها فیلم بای سیکل مخملباف را برای پخش انتخاب کرد ولی وقتی بجه ها فهمیدن چه فیلمی است دیگه کار از کار گذشته بود بعد از اتمام فیلم ما خودمان پخش فیلم را با لب تاب شروع کردیم فیلم کتاب قانون ولی به سی دی دوم نرسیده بودیم که شارژ لب تاب تمام شد./
12- روز هشتم اردو بود که یادمان افتاد سی دی دوم فیلم کتاب قانون را ندیدیم به خاطر همین آخر شب وقت این کار شد./
13- برای سال تحویل یه برنامه در مصلی برای اهالی داشتیم، داشتم به این فکر می کردم که باید چه کلیپی پخش کنیم که یاد این افتادم که به جز امسال که در اردوی جهادی هستم هر سال در یکی از حرم های ائمه (ع) بودم و اونم بیشتر از همه حرم امام رضا (ع) به خاطر همین یه کلیپ از حرم امام رضا پخش کردیم حال هوای همه مردم عوض شد یه دفعه صدای حق حق از همه بلند شد یاد تحویل سال تو حرم امام رضا افتادم./
14- برای تحویل سال تو نمازخونه مدرسه یه مراسم کوچیک داشتیم زیارت عاشورا با مداحی رییس لحضه تحویل سال با نوای یا حسین یا حسین./
15- پنج شنبه اخر مسئولین اردو تصمیم گرفتند برای ناهار به فضای باز برویم برای همین یه موتور آب شناسایی کردیم که هم ناهار را در فضای باز بخوریم هم یه آبی به سر و صورت بزنیم ولی من چون سرما خورده بودم از بچه ها فاصله گرفتم تا برام نقشه ای نکشند داشتم یه رمان می خوندم رقض در دل آتش سعید عاکف وقتی اب ها از اسیاب افتاد نزدیک موتور اب شدم یک لحظه غفلت مساوی بود با افتادن در آب همراه کتاب و گوشی موبایل./
16- کار کردن در بیابان اونم برا بچه های تهرانی کار سختی است اونم اگر قرار باشه بیل را تا ارتفاع یک ونیم متری پر ملات بکنند و روی دیوار بریزند./
17- وقتی توی تهران به ساختمان ها نیمه ساز نگاه می کنی می بینی بناها بالای داربست مشغول کار هستند ولی اونجا از داربست خبری نبود باید بالای بشکه می رفتی و دیوار چهارمتری مسجد را تمام می کردی چند باری نزدیک بود بچه ها از اون ارتفاع به زمین نزدیک شوند./
18- تهران همیشه مردم از آلودگی هوا گلایه دارند اما اگر در سیستان باشی از طوفان شن و درصد بالای ذرات معلق در هوا گله می کنی تا حدی که بعضی روزها از شدت آلودگی هوا هیچ کاری نمی تونستی انجام بدی یه روز صبح به علت آلودگی هوا کار با دو ساعت تاخیر شروع شد./
19- اگر مسئول پرژه باشی و یه روز صبح بری سر کار و ببینی مصالح برای شروع کار نیست بهترین کار که می تونی انجام بدی این است که به بچه ها بگی خاک هارا جابجا کنند یعنی بی گاری؟؟؟؟
20- یکی از روستاهایی که ما در آن خانه عالم می ساختیم روزی دئیاعت و نیم اب داشت یعنی توی این دوساعت ما باید تمام مخازن خودمون را از آب پر می کردیم حالا اگر آب تمام می شد باید یه جای سایه مثلا زیر یه دیوار نیم ساخته پیدا می کردی و دور از چشم همه استراحت می کردی./
21- اگر یه روز برای کار کردن بری سر پروزه و ببینی همه اهالی زود تر از تو آمدند و کار را شروع کردن باید خوشحال شوی و دوباره برگردی به مدرسه و به کمک دیگر پروژه هابری شاید پروژه های دیگر اهالی برای کمک نیامده باشتد و تو بتوانی چند بلوک را جابجا کنی
22- امسال صدا و سیما مجموعه های خیلی قشنگی برای نوروز آماده کرده بود مثلا دار و ندار و یا زن بابا و کلی فیلم سینمایی 2009 ولی خیف که اگر اردوی حهادی باشی مجبور می شی فقط اسم هاشون رو بلد بشی؟؟./
23- بعد از برنامه هنگام سال تحویل همه نگاه ها به سمت تلوزیون جلب شد پیام حضرت آقا به مناسبت سال 1389 سال همت مضاعق و کار مضاعف، تا این را بچه ها شنیدند به هم نگاه کردند یکی از بچه ها گفت گاومان زایید باید بیشتر از پارسال کار کنیم
24- صبح اول فروردین سال همت مضاعف و کار مضاعف وقتی کار شروع شد همه به هم می گفتند یالا کار کن اگر کار نکنی به فرمان آقا گوش نکردی
25- هر شب حکیم سپهری یه جلسه کوچیک داشت برای مخاطبین خاص چون هر کسی نمی تونه حرفهای حکیم رو بفهمه برا همین من هم می رفتم تو جلسه می نشستم ولی فقط می نشستم./
26- شب عید یکی از بچه ها شروع کرد به اصلاخ سر بچه ها ولی می شد تشخیص داد یه خبری است چون به قول شاعر"آب نطلبیده همیشه مراد نیست شاید بهانه ایست که قربانیت کنند" همین شد که یکی از بچه ها تبدیل به سرباز صفر شد./
27- رسم همه اردو ها است که روزای آخر نوبت به مسئولین اردو میرسد یعنی جهارشنبه شب مدیر داخلی اردو به ای نحو کان گلی شد.
28- اگر یکی مثل آقای قضاوی مسئول پروژه باشد اون موقع است که صدای بنا ها هم دربیاد که چقدر از ما کار کی کشید ./
29- بچه های فرهنگی هر روز می رفتند با اهالی منطقه صحبت می کردند و یا کلاس هایی برای بچه های منطقه برگزار می کردند اما نکته اینجاست که بچه های قوی بنیه اردو همه فرهنگی بوند و هر چی لاغر بود عمرانی؟؟./
30- اگر وقتی چهار پنج نفر در حال درست کردن ملات هستند بری پیششان و دایره ملات را بهم بزنی ودر بری اونوقت است که همه دنبالت کنند و تو بخندی؟؟./
31- ملات درست کردن کار هر کسی نیست چون ممکن است خیلی شل بشه یا خیلی سفت برا همین یه تعداد خاص باید ملات درست کنند بعد از ملات ساز باید ماله کش هم تربیت کنی چون برای ساخت یک خانه عالم نیاز داری به اینکه چند نفر ماله کش باشند حالا اگر ماله کش ها از بنا ها هم حرفه ای تر بشن این یعنی انتقال دانش./
32- باید در یک اردوی جهادی از تکنولوژی روز استفاده کنی البته این به این معنی نیست که فکر کنی در کار عمرانی باید از تبصره 13 پیروی کنی و یا برای ملات درست کردن از یه میکسر استفاده کنی بلکه همین که یه لب تاب داشته باشی یعنی تکنولوژی روز حالا اگر بوسیله وایرلس لب تاب ها را شبکه کنی که خیلی به روز هستی./
33- یه اردوی هماهنگ با مردم منطقه یعنی اینکه بچه های منطقه فوتبال صبح ها را کنار بگذارند و برای تو از منبع یا استخر، آب بیاورند./
34- می گن چایی برا گارگر حکم همه چیز را دارد حالا اگر صبح تا ظهر هم حسابی سر کارگر ازت کار کشیده باشد اون موقع است که می فهمی مسئول تدارکات چایی برای بچه ها نفرستاده در این صورت سریع باید با چوب یه اتیش برا باندازی و یه چایی اتیشی بخوری./
35- تشکر از خانواده شهدا یکی از مهمترین برنامه های فرهنگی مردم منطقه است روز جمعه اخرین برنامه ما همراه با اختتامیه اردو جهادی بهار هجرت در مصلی شهر دلگان برگزار شد که بحمدلله این بار کلیپ به اندازه کافی داشتم و نیز سیم رابط و تازه جای ویدئوپرژکتور هم مشخص شده بود برای همین صلوات زیادی در حین برنامه نداشتیم./
36- اردو یعنی کار و مطالعه ، این کار یکی از استادای همراه ما بود هر وقت نگاه می کردی یا داشت تو عمرانی کار می کرد یا در حال مطالعه بود منم از ایشون یاد گرفتم ولی فقط مطالعه، 5 تا کتاب در طول اردو خواندم./
37- هوای اردوی ما هوای کربلا بود چون سه نفر نفر از بچه در اواسط اردو ما را ترک کردند و به سفر کربلا مشرف شدند. وقتی داشتند می رفتند گوشه کنار بعضی از بچه بغض گلوشون رو گرفته بود به خاطر همین فرداشب تو مناجات خودش نشون داد ناله های اللهم رزقنا..
38- هرروز صبح با نوای حاج منصور نیم ساعت قبل از اذان صبح بچه ها از خواب بیدار می شدند اما یه روز صبح وقتی حاجی شروع به خواندن کرده بود و بچه ها رفته بودند وضو گرفته بودند متوجه شدیم یه دو ساعتی تا وقت نماز مانده بود./
البتهد انشالله قرار کتاب بشه